X
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
 
متن تصویر:
صفحه اصلی > مقالات 

forooshgah

isabk

motaleat

آخرین مطالب
دوشنبه 2 ارديبهشت 1398
جلسه 101 از کلاس های زندگی معنوی
جلسه صد و یکم از کلاس های زندگی معنوی توسط دکتر محمد تقی فعالی در محل موسسه سبک زندگی آل یاسین برگزار شد.
دوشنبه 26 فروردين 1398
دیدار معاونت فرهنگی حوزه علمیه استان خراسان با حجت الاسلام و المسلمین دکتر محمدتقی فعالی
حجت الاسلام و المسلمین مقامی معاونت فرهنگی حوزه علمیه استان خراسان با حجت الاسلام و المسلمین دکتر محمدتقی فعالی در محل مؤسسه سبک زندگی آل یاسین دیدار و گفتگو کردند.
يکشنبه 18 فروردين 1398
مراسم اختتامیه دوره تربیت مربی مهارت‌های زندگی و دوره تربیت مربی خانواده با رویکرد سبک زندگی اسلامی
مراسم اختتامیه دوره تربیت مربی مهارت های زندگی و دوره تربیت مربی خانواده با رویکرد سبک زندگی اسلامی در محل مؤسه سبک زندگی آل یاسین برگزار شد.
يکشنبه 18 فروردين 1398
سخنرانی دکتر محمد تقی فعالی با موضوع مدیریت عمر و زمان
سخنرانی دکتر محمد تقی فعالی با موضوع مدیریت عمر و زمان در محل مؤسسه سبک زندگی آل یاسین برگزار شد.
شنبه 17 فروردين 1398
جلسه صدم از کلاس های زندگی معنوی
جلسه صدم از کلاس های زندگی معنوی توسط دکتر محمد تقی فعالی در محل موسسه سبک زندگی آل یاسین برگزار شد.
اکران «قصه‌ها» «بخش اول»
بازخوانی مؤلفه‌های قصه‌های ناتمام بانوی اردیبهشت
با نگاهی به آثار موفق رخشان بنی‌اعتماد، می‌توان او را از تبار کارگردانان سینمای اجتماعی ایران دانست. جهت‌گیری سینمای او به این سمت در اغلب فیلم‏هایش قابل رؤیت است. پرداختن به موضوعاتی از قبیل فقر، حاشیه‌نشینان جامعه، طبقات پایین اجتماع، طردشدگان و... از ویژگی‌های سینمای اوست
نویسنده: دکتر محمد شکیبادل

مقدمه


بنی‌اعتماد، متولد 1333 تهران و فارغ‌التحصیل رشته کارگردانی سینما از دانشکده هنرهای دراماتیک در سال 1358 است. وی کار در تلویزیون را به عنوان منشی صحنه، پیش از تحصیلات کلاسیک خود یعنی سال 1352 آغاز کرد. از سال 1359 وارد گروه کارگردانی فیلم‏های سینمایی شد و فعالیت خود را در مقام دستیار کارگردان و برنامه‌ریز تا سال 1364 ادامه داد.
زندگی حرفه‌ای بنی‌اعتماد با مستندسازی برای تلویزیون آغاز می‌شود. فیلم‏های مستند او عبارتند از: فرهنگ مصرفی (1363)، اشتغال مهاجرین روستایی در شهر (1364)، تدابیر اقتصادی جنگ (1365)، تمرکز (1366)، گزارش 71 (72 ـ 1370)، بهار تا بهار (72 ـ 1370). این فیلم‏ها رو به کی‌نشون می‌دین؟ (72 ـ 1370)، آخرین دیدار با ایران دفتری (1374)، زیر پوست شهر (1375)، روزگار ما(1380)، حیاط خلوت خانه خورشید(1387)، خانه دوم(تهیه کننده) (1387)، ما نیمی از جمعیت ایرانیم (1388)، فردا می‏بینمت الینا (1389)، اتاق 202 (کهریزک، چهار نگاه) (1390)..؛ اما بنی‌اعتماد ساخت فیلم‏های مستند را کافی نمی‏دانست و از سال 1366 شروع به کارگردانی فیلم‏های سینمایی داستانی کرد. آثار وی در این عرصه عبارتند از: خارج از محدوده (1366)، زرد قناری (1367)، پول خارجی (1368)، نرگس (1370)، روسری آبی (1373)، بانوی اردیبهشت (1376)، باران و بومی (یک اپیزود از فیلم قصه‌های جزیره1377)، و"فیلم سینمایی کیش"و زیرپوست شهر (1379)، گیلانه(1383)، فرش سه بعدی (فیلم کوتاه) "مجموعه فرش ایرانی" (1385)، خون‏بازی (1385)، حیران (تهیه کننده) (1387)، قصه‏ها(1392).
آثار این کارگردان زن ایرانی به دلیل نگاه خاص آسیب‏شناسانه و دغدغه‏های اجتماعی و مردم‏شناسانه‏اش خیلی زود مورد توجه منتقدان و داوران جشنواره‏های داخلی و بین‏المللی قرار گرفت و جوایز بسیاری را کسب کرد؛ از آن جمله می‏توان به جوایز بهترین کارگردان در دهمین جشنواره فیلم فجر برای فیلم نرگس (70) برنده بهترین فیلم‌نامه سیزدهمین جشنواره فیلم فجر و برنده بهترین فیلم جشنواره لوکارنو (سوئیس) برای فیلم روسری آبی (74)، برنده بهترین فیلم جشنواره سالونیکا (یونان) و برنده جشنواره فیلم دهلی نو برای فیلم روسری آبی، بهترین کارگردانی شانزدهمین جشنواره فیلم فجر برای فیلم بانوی اردیبهشت (77) و دریافت نشان قدیمی صلح و آزادی از استاندار توسکانی ایتالیا، جایزه بهترین فیلم دومین جشنواره فیلم شهر تهران و بهترین کارگردانی و بهترین فیلم‌نامه بخش مسابقه بین‌الملل بیست و پنجمین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر برای فیلم خون‏بازی و بهترین کارگردانی یازدهمین جشن خانه سینما(85-86) اشاره کرد.
وی جوایز بسیار دیگری هم از جشنواره‏های ذیل دریافت کرده است: جشنواره هنر و ادب روستا، فستیوال فیلم‏های کمدی ایتالیا، جایزه منتقدان بین‏المللی سالونیکا، جشنواره دهلی (بهترین کارگردان زن آسیا)، جشنواره بین‏ المللی لوکارنو سوئیس، منتقدان بین‏المللی «فیپرشی» جشنواره فیلم مونترال – کانادا، جایزه ویژه بنیاد پرنس کلاوس (هلند)، جایزه ویژه هیأت داوران جشنواره مسکو، جایزه اول نت پاک (شبکه ارتقای سینمای آسیا) در جشنواره «کارلووی واری» کشور چک، جایزه ویژه هیأت داوران جشنواره تورین ایتالیا، جایزه تماشاگران جشنواره تورین ایتالیا، جایزه تماشاگران جشنواره سیاتل آمریکا، جایزه ویژه هیأت منتقدان لوکارنو، جایزه ویژه «داکا فیلم فستیوال» (پاکستان)، تندیس نیلوفر طلایی جشنواره زنان فیلم‏ساز ایران، جایزه ویژه هیأت داوران جشنواره لاس پالماس جزایر قناری (اسپانیا)، جایزه جشنواره وزول (فرانسه)، جایزه بهترین فیلم جشنواره آسیایی رم (ایتالیا)، جایزه بهترین کارگردانی از آکادمی آسیاپاسفیک (استرالیا)، جایزه بهترین فیلم از جشنواره فیلم زنان کرتیل (فرانسه)، جایزه بهترین فیلم‏نامه جشنواره پیونگ یانگ (کره شمالی)، جایزه ویژه هیأت داوران جشنواره بین‏المللی فیلم و تلویزیون زنان (آمریکا)، جایزه‏ هانری لانگوئا برای مجموع آثار از جشنواره ونسن (فرانسه).
بنی‏اعتماد به دلیل شایستگی‏هایش در سال 2008 موفق به کسب دکترای افتخاری از دانشگاه لندن (انگلیس) شد و با اعتبار علمی و هنری‏اش در جشنواره‏های مختلف داخلی و خارجی به داوری آثار بسیاری پرداخته است. جشنواره‏هایی چون: جشنواره فیلم فجر (ایران)، جشنواره «رشد» تهران، جشنواره فیلم پلیس، جشنواره تورین ایتالیا، جشنواره بین‏المللی لوکارنو سوئیس، جشنواره محیط زیست ژاپن، جشنواره دهلی نو «هند»، جشنواره لایپزیک (آلمان)، جشنواره بین‏المللی فیلم مونترال، جشنواره بین‌المللی فیلم مسکو (روسیه)، جشنواره قاهره (مصر)، جشنواره آسیاپاسفیک، جشنواره فریبورگ (سوئیس)، جشنواره آسیایی رم (ایتالیا)، جشنواره دبی (امارات)، جشنواره شانگهای (چین)، جشنواره فیلم بوسان (کره جنوبی).

روایت‏های زنانه در سینمای بنی‏اعتماد


با نگاهی به آثار موفق رخشان بنی‌اعتماد، می‌توان او را از تبار کارگردانان سینمای اجتماعی ایران دانست. جهت‌گیری سینمای او به این سمت در اغلب فیلم ‏هایش قابل رؤیت است. پرداختن به موضوعاتی از قبیل فقر، حاشیه‌نشینان جامعه، طبقات پایین اجتماع، طردشدگان و... از ویژگی‌های سینمای اوست؛ اما آنچه در این گرایش، جایگاه بنی‌اعتماد را ممتاز می‌کند، نگاه او به وضعیت زنان در مناسبات جامعه است. اگرچه وی از تقسیم فیلم‏هایش به زنانه و مردانه به شدت دوری می‌کند. وی معتقد است، جنسیت افراد نباید معیاری برای ارزیابی اندیشه آنان باشد؛ زیرا فیلم‏ساز با اندیشه‌اش فیلم‌ می‌سازد و نه با جنسیتش، هرچند که جنسیت و احساسات او را بخشی از کلیت اندیشه وی بدانیم.‏
از نگاه برخی منتقدان در بین کارگردانان زن سینمای ایران، رخشان بنی‌اعتماد، بلند آوزاه‌ترین است؛ ازاین‏رو بر اساس نام یکی از آثارش به وی لقب بانوی اردیبهشت داده‏اند. در عالم روحانی «اردیبهشت» نماینده واقعی راستی و پاکی اهورامزدا و در عالم مادی، نگهبان تمامی آتش‏های روی زمین است.  
سینمای بنی‌اعتماد در سه فیلم آغازین خود، تصویر چشم‏گیری ندارد. داستان هر سه فیلم که با زبانی طنز بیان شده، فاقد کشش و جاذبه‌ای متقاعد کننده برای تماشاگر است؛ اما گرایش بنی‌اعتماد به مستند‏سازی و تصویرکردن شرایط اجتماعی، به خوبی در این فیلم‏ها مشهود است. از فیلم‏های کوتاه او که بگذریم در میان آثار بلند او، شخصیت‏های محوری قصه‏های او زنان هستند و داستان، حول و حوش روایت زندگی آنان می‏گذرد.
«نرگس» داستان زن جوانی است که سعی دارد، شوهر بزهکار خود را در شرایط سخت جامعه از انجام عمل خلاف بازدارد. داستان از این قرار است که آفاق با جوانی به نام عادل زندگی می‌کند. آفاق از کودکی، عادل را بزرگ کرده و بعد به ناچار به عقد او درآمده است. آن دو از طریق دزدی گذران می‌کنند. مأموران در یکی از سرقت‎‏ها، آن‏ها را تعقیب می‏کنند. عادل هنگام فرار به یک بیمارستان شبانه‏روزی پناه می‏برد و در آنجا با نرگس که خانواده فقیری دارد، آشنا می‌شود و به او دل می‌بندد. آفاق برای آن که امکان ازدواج آن دو را فراهم کند، خود را مادر عادل معرفی می‌کند. نرگس و عادل ازدواج می‌کنند و عادل در جریان یک سرقت دستگیر می‌شود. پس از آزاد شدن عادل و برملا شدن راز او، آفاق، عادل را تحریک می‌کند که همراه مال‌خری به نام یعقوب، به یک دزدی کلان دست بزنند و با پول آن در شهری دیگر زندگی کنند. یعقوب دستگیر می‌شود؛ اما عادل و آفاق می‌گریزند. نرگس که تصمیم به اصلاح عادل گرفته است، می‏خواهد پول‌های دزدی را پس بدهد. بین آن‏ها درگیری رخ می‌دهد. نرگس خانه را ترک می‏کند، عادل که به او دلبسته است، دنبال او می‏رود، آفاق که هم عادل و هم پول‏ها را از دست رفته می‏بیند، در تعقیب آن دو در جاده با یک کامیون تصادف می‌کند و می‌میرد.
«روسری آبی» ماجرای دختری است که مادر معتاد و برادر و خواهرش را سرپرستی می‌کند. او که از قشر پایین جامعه است در کشاکش عشقی نامتعارف سعی می‌کند به رغم سنت‏های جامعه، خود و خانواده‌اش را از طبقه‌ای که به آن تعلق دارد، بیرون بکشد. داستان فیلم، حکایت یک کارخانه‌دار میانسال در زمینه رب‌سازی و صاحب مزرعه کشت گوجه‌فرنگی به نام رسول رحمانی است که بعد از مرگ همسرش، روزگار را به انزوا می‌گذراند و هرازگاهی دخترانش به او سر می‌زنند. در مزرعه او دختر جوانی به نام نوبر کردانی کار می‌کند که مسئولیت زندگی مادر معتاد، برادر نوجوان ولگرد و خواهر کوچکش را بر عهده دارد. توجه رسول به نوبر جلب می‌شود. در ابتدا تلاش می‌کند برای او پناه و معیشتی درخور فراهم کند؛ اما به تدریج، دل به او می‌بازد و سرانجام به طور موقت و پنهانی عقدش می‌کند و در حالی که مادر نوبر به دلیل حمل مواد مخدر زندانی شده است، برادر نوجوان را هم تحت پوشش خود قرار می‌دهد. ماجرا رفته رفته به گوش دو دختر رسول می‌رسد و با تمهیداتی نظیر تهدید و تطمیع نوبر و گرد آوردن بزرگان فامیل در مقابل رسول، سعی می‌کنند از آنچه گمان می‌کنند رسوایی است، جلوگیری کنند؛ ولی رسول که بر اثر فشار و تهدیدهای بچه‏هایش دچار حمله قلبی هم شده است، ناگهان، خانه و زندگی‌اش را رها می‌کند و زندگی با نوبر را انتخاب می‌کند؛ انتخابی که فرجام چندان مطمئنی برایش تصور نمی‌شود.
«بانوی اردیبهشت» حکایت زنی است از طبقه روشن‏فکر و مرفه جامعه که در میان‌سالی دچار عشقی خلاف سنت جامعه شده است و قصد دارد میان وظایف مادری با عشق خود آشتی برقرار کند. فروغ کیا فیلم‏سازی است که سال‌ها پیش متارکه کرده و با پسرش مانی زندگی می‌کند. فروغ درصدد تهیه فیلمی مستند از زندگی مادران نمونه است تا بتوانند از آن میان، یکی را با عنوان مادر نمونه برگزینند. فروغ، همراه مانی به دیدار تعداد زیادی از زنان و مادران نمونه می‌رود که در نبود همسر، یک تنه بار مسئولیت زندگی را به دوش داشتند. آن‏ها سراغ زنان و مادران موفق و صاحب‏نام هم می‌روند؛ اما فروغ از انتخاب یک نمونه از این میان ناراحت است و انصراف خود را از ادامه کار به مافوق خود دکتر رهبر اعلام می‌کند؛ اما دکتر رهبر که با او تنها از راه صدایش در طول فیلم آشنا هستیم، این انصراف را به دلیل خستگی و تصمیم نگرفتن درباره آینده خودش و او می‌داند(چرا که عشقی پنهانی بین آن دو شکل گرفته است). مانی با طعنه و کنایه‏زدن‌های هر روزه به مادرش، او را از ازدواج با دکتر رهبر منع می‌کند؛ اما بعد از برخوردها، صحبت‌ها و کشمکش‌های بسیار، سرانجام فروغ به مانی می‌فهماند که می‌خواهد هم مادر باشد و هم به دکتر رهبر جواب مثبت دهد.
«زیر پوست شهر» بیان تلاش‏های بی‌وقفه زنی کارگر است که سعی دارد خانواده‏اش را در شرایط سخت اقتصادی و مشکلات پیچیده و تودرتوی زندگی شهری حفظ کند. طوبی، زن کارگری که زندگی فقیرانه‌ای دارد، برخلاف عقیده شوهرش محمود و پسر بزرگش عباس، دوست دارد در همان خانه محقر زندگی کند. پسر کوچک‏ترش علی که به مادرش سواد می‌آموزد، در بحبوحه انتخابات مجلس ششم به مسائل سیاسی کشورش علاقه‌مند است و در فعالیت‌های انتخاباتی شرکت دارد و هر از گاهی پایش به کلانتری کشیده می‌شود. عباس که رؤیای سفر به ژاپن را در سر دارد و در یک کارگاه پوشاک کار می‌کند، دل در گروی عشق دختری می‌بندد، دختر بزرگ‌تر خانواده که حامله ‌است، پس از کتک خوردن از شوهرش با دخترش به خانه مادر برمی گردد؛ ولی بعدها با وساطت طوبی به خانه‏اش برمی‏گردد.
عباس و پدرش در غیاب طوبی، قباله خانه را به «معمار» که خریدار خانه‌ است می‌دهند. مریم خانم، همسایه و همکار طوبی در کارخانه در تدارک جشن عروسی سمیه دختر بزرگ‌ترش است، معصومه دختر کوچکش، به دلیل کتکی که از برادرش به علت دیرآمدنش به خانه خورده، از خانه فرار می‌کند. عباس در گیرودار تهیه ویزا متوجه می‏شود، شرکت اخذ ویزا قلابی است و به جبران آن به کار قاچاق کشیده می‌شود. او قصد دارد برای آوردن جنس به ارومیه سفر کند، علی که به تصمیم ناگهانی او مشکوک شده به طور پنهانی در پشت وانت او سوار می‌شود و درمی یابد که وی قرار است لباس‌هایی که در میان آن‏ها مواد مخدر جاسازی شده به محلی تحویل دهد. علی لباس‌ها را از ماشین بیرون می‌ریزد، عباس دست از پا درازتر، همراه برادرش به خانه برمی‏گردند؛ اما عباس از ترس قاچاقچیان مواد به مخفیگاهی پناه برده است. در پایان طوبی در روز انتخابات، جلوی دوربین تلویزیون حرف می‌زند و به آن‏ها می‌گوید که بهتر است از درون قلب او تصویربرداری کنند.
«گیلانه» ماجرای زنی روستایی است که با مشکلات معیشتی و نگهداری از پسر قطع نخاعی‏اش دست به گریبان است. اسماعیل پسر گیلانه در حالی که نامزد دارد به جبهه می‏رود. سی گل (دختر گیلانه) نیز که با شوهرش در تهران زندگی می‏کرده است، وضعیت خوبی ندارد و شوهرش، رحمان، متواری است و توان پرداخت اجاره خانه را ندارد. گیلانه از دخترش می‏خواهد که به روستایشان بازگردند؛ اما سی گل تردید دارد. دوران جنگ است و بمباران در شهرها و آوارگی مردم، صحنه‏هایی از فیلم را به خود اختصاص داده است. پانزده سال بعد، اسماعیل از جنگ برگشته است؛ در حالی که دچار عارضه قطع نخاع شده است و دیگر قادر به حرکت کردن نیست. گیلانه با عشق و محبّت از او مراقبت می‏کند. نامزد اسماعیل نیز ازدواج کرده است و روزی که برای دیدن گیلانه به خانه آن‏ها می‏آید، گیلانه با دیدن فرزندانش به او طعنه می‏زند. گیلانه امیدوار است که زنی به نام عاطفه (که همسر خود را در جنگ از دست داده و شوهرش در کنار خانه گیلانه مدفون است) با اسماعیل ازدواج کند. عاطفه هر سال برای زیارت مزار همسر شهیدش به آنجا می‏آید. کسی به جز دکتر که او نیز دست خود را در جنگ از دست داده است، به دیدن خانواده گیلانه نمی‏آید. اسماعیل از دکتر می‏خواهد تا مادرش را راضی کند تا او را در آسایشگاه معلولان بستری نماید تا سربار و مزاحم مادرش نباشد؛ اما عشق شدید مادر به اسماعیل، مانع این کار شده است.
«خون‏بازی» ماجرای دختری است که درگیر مسأله اعتیاد است و هویتش را در تعامل با فروشندگان مواد به حضیض می‏کشاند. سارا و مادرش سیما که در یک مجتمع مسکونی شمال تهران زندگی می‏کنند، روزگار چندان مساعدی ندارند. سارا اعتیاد شدیدی به مواد مخدر دارد و وضعیتش از نظر روحی و جسمی وخیم است و مادرش می‏کوشد تا پیش از بازگشت نامزد سارا از خارج، دخترش را برای مداوا به درمانگاهی در شمال ببرد؛ اما سارا مقاومت می‏کند و هر بار به بهانه‏ای این سفر را به تأخیر می‏اندازد. مادر که شاهد وضعیت ناگوار دخترش است او را همراهی می‏کند تا در یکی از مناطق شلوغ تهران برای آخرین بار، مواد تهیه کند. مأموران، فروشنده مواد را دستگیر می‏کنند و سارا فرار می‏کند؛ اما چند صد متر آن‏طرف‏تر همراه جوان معتاد دیگری در جست‏وجوی مواد، سوار اتومبیلی می‏شود که سرنشینانش پس از تحقیر کامل سارا به او مواد می‏فروشند.
 پس از آن مادر و سارا عازم شمال می‏شوند. در بین راه و پیش از رسیدن به مقصد مورد نظر، به اصرار سارا، این دو به خانه ویلایی پدر سارا می‏روند. پدر معلول او که سال‏ها پیش از همسرش جدا شده، دائم الخمر است و شرایط رقت‏انگیزی دارد. علاقه سارا به پدرش باعث می‏شود تا آن‏ها بر خلاف میل مادر، شب را در آن خانه سپری کنند. فردای آن روز، این دو پس از تنش‏های دیگری با هم، سرانجام به درمانگاه می‏رسند.

قصه‏ های ناتمامِ زنان


«قصه‏ ها» روایت ناتمام شخصیت‌های پراکنده داستان‌های پیشین رخشان بنی‏ اعتماد است که با دقتی زنانه و ظرافتی مثال‌زدنی، داستانی تودرتو و پیچیده را روایت می‌کند که در چهار اپیزود، کنار هم جمع آمده‌اند. در این روایت‏ها، نگاهی به زندگی 12 شخصیتِ گرفتار در شرایط نابرابر اجتماعی، مورد توجه قرار گرفته است که هفت نفر از آن‏ها زن هستند. در این میان، چهار شخصیت اصلی ماجرا نیز زن هستند. بنی‌اعتماد در قصه‌هایش به جایگاه مردان نیز توجه خوبی داشته است؛ اما همچنان محور توجه او آسیب‏های اجتماعی و فشار مضاعفی است که بر جامعه زنان روا داشته می‌شود.
قصه‏ها در چهار اپیزود با عنوان‌های شب تهران، هرت‏آباد، دوربین و سایه‌ها روایت می‌شود. ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که حامد مستندسازی جوان از نگاه دوربین در حال تماشای کوچه و خیابان و وضعیت زندگی مردمان شهر خود است. جوان فیلم‏ساز که سوار تاکسی عباس شده است، (پسر بزرگ طوبی خانم، شخصیت اصلی زیر پوست شهر) پای درد دل‌های او می‌نشیند. حالا عباس ازدواج کرده، دختر کوچکی دارد و با رانندگی هزینه‌های زندگی را تأمین می‌کند.
عباس، حامد را پیاده می‌کند و زنی را همراه کودک شیرخواره‏اش سوار می‌کند. زن همان معصومه «زیر پوست شهر» است که به دلیل کتکی که از برادرش به خاطر دیر آمدن به خانه خورده و از خانه فرار کرده است، همچنان آواره‌ خیابان‌هاست. او که بزرگ‌تر شده، شبانه با بچه‌ای در بغل که از شدت تب می‌سوزد، سوار ماشین عباس پسر طوبی خانم، همسایه‌ قدیمی‌شان شده است تا با تمایل به خودفروشی پولی دست و پا کند. عباس، معصومه را می‌شناسد؛ اما معصومه به روی خودش نیاورده و وقتی عباس برای گرفتن داروی تب‌بر از ماشین پیاده می‌شود، معصومه نیز فرار می‌کند.
طوبی مادر عباس، همچنان گرفتار و درمانده به دنبال گرفتن حقوق عقب‌مانده‌اش از کارخانه است. پسر کوچکش که در زیر پوست شهر در بحبوحه‌ انتخابات مجلس ششم، در فعالیت‌های انتخاباتی شرکت کرده و کارش به کلانتری کشیده شده بود، این بار معترض به نتیجه‌ انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۸ و تحت‌ تأثیر القای توهم تقلب در بازداشت به سر می‏برد.
طوبی در اداره‏ای برای نوشتن عریضه‏ای درباره حقوق عقب‏مانده‏اش به محمدجواد حلیمی، همان کارمند ساده خارج از محدوده بر می‏خورد. کارمند ساده‌ دولت، پس از سال‌ها اجاره‌نشینی، با زدن از نان شب خانواده‌اش، آلونکی در حاشیه‌ پایتخت به نام هرت‌آباد دست‌وپا می‌کند. او حالا بازنشسته شده و به دنبال پیگیری عودت هزینه‌ عمل پزشکی‏اش پایش به عریضه‏نویسی و پی‏گیری‏های اداری باز شده است؛ اما مسئول دولتیِ رسیدگی به این درخواست، نه تنها حوصله‌ خواندن پرونده را ندارد و به حلیمی ‌می‌گوید تا برایش خلاصه تعریف کند؛ بلکه به جای گوش دادن به سخنان ارباب رجوع، مشغول پیامک‌بازی و صحبت کردن با معشوقه‌اش درباره رنگ‌موهایش می‌شود. جالب آنکه همین مسئول دولتی، اجازه ساخت فیلمی مستند از وضعیت ارباب رجوع را به حامد نمی‌دهد و برعکس تلاش می‌کند تا با تطمیع او، وی را به ساخت فیلمی از موفقیت‌های اداری‏اش وا دارد.
حلیمی که درخواستش به جایی نرسیده است، سوار بر مترو به سوی خانه‌اش می‌رود. در مترو، شاهد گفتگوی خواهر و برادری هستیم که تلاش می‌کنند از پدرشان اخاذی کنند. آن دو می‏خواهند برای اخاذی از پدر حاجی‌بازاری خود، او را تهدید می‌کنند که اگر پول را ندهد، فیلم بی‌عفتی دخترش را پخش می‌کنند.
در گوشه دیگری از مترو، دکتر جانباز گیلانه به سوی مؤسسه خیریه‌ای می‌رود که برای کمک به زنان آسیب‏دیده معتاد تأسیس کرده است. به مؤسسه‌ که می‌رسیم فیلم‏ساز جوان قصه در حال پی‏گیری تولید مستندی درباره زنان آسیب‏دیده است. تلفن پیام‌گیر دکتر، پیامی از گیلانه دریافت کرده است که حال اسماعیل پسرش را وخیم توصیف می‌کند. دکتر متأثر از ماجرای دسیسه خواهر و برادر در مترو با پیام گیلانه به هم می‌ریزد و به سارا می‌گوید: ای کاش به‌ جای از دست دادن دستش در جبهه، چشم‌ها و گوش‌هایش را از دست داده بود تا شاهد چنین صحنه‌هایی نباشد.
سارا همان دخترک داستان خون‏بازی است که پس از ترک اعتیاد در کنار دکتر به زن‏های آسیب‏دیده‌ای چون خودش کمک می‌کند. در مؤسسه، آشپز و مستخدمی به نام نرگس (همان شخصیت فیلم نرگس که با شوهر دزدش و آفاق زندگی می‏کرد) نیز حضور دارد. او که به دلیل سوختگی، صورتش را با روسری بسته، وقتی در حرم سرگردان بود، برای کار به مؤسسه معرفی می‌شود. حالا شوهر معتادش بعد از سه ماه، او را که از خانه رفته است با پرس‌وجو در کمپ پیدا می‌کند. نرگس افشا می‌کند که شوهرش مرتب، او را به باد کتک می‌گرفته، آب‌جوش به صورتش پاشیده؛ اما نادر با لحنی نادم و التماس‌گونه به نرگس می‌گوید که به خانه‌اش برگردد؛ چراکه غیر از او کسی را ندارد.
ادامه ماجرا با روایت حامد فیلم‏ساز که حالا با کارگرانی معترض در یک مینی‌بوس همراه شده است، تا راهی یکی از نهادها برای اعاده حقوق خود شوند، ادامه می‏یابد. (در جمع کارگران، طوبی را می‏بینیم که حالا با همکارانش برای احقاق حقش اقدام می‏کند) کارگرانی که به قول طوبی، نه پارتی دارند و نه کارت از فلان نهاد و فلان گروه. ایام درگیری‏های خیابانی پس از انتخابات 88 است و هر گونه تجمعی از نگاه نیروهای انتظامی غیر قانونی است. حامد در مینی بوس از درد دل‌های کارگران، مشغول فیلم‌برداری است که دوربینش به وسیله نیروهای انتظامی که مانع حرکت مینی‌بوس به سمت مرکز شهر هستند، ضبط می‏شود.
 در بخش دیگری از داستان، شاهدیم که دخترهای حاج رسول کارخانه‏دار در داستان روسری آبی، که ازدواج پدر را با نوبر کردانی نپذیرفته بودند، بعد از وخیم شدن حال پدر، او را برای معالجه به خارج برده و نوبر را از خانه‏اش بیرون انداخته‏اند. نوبر پس از این آوارگی، چند سالی است همسر رضا (یکی از کارگرهای معترض داخل مینی بوس) شده است و دو فرزند دارد. حاج‌ رسول، حالا فوت کرده و وکیلش با یک نامه، سراغ نوبر آمده است. رضا سواد ندارد و نمی‌تواند نامه را بخواند. منتظر می‌ماند تا زنش بیاید و نامه شوهر قبلی را بخواند. نامه، وصیت حاج رسول است. وی خانه‏ای را برای نوبر به ارث گذاشته است.
در اپیزود آخر فیلم، نوبر (خدمتکار بیمارستان) دختر کمپ را که خودکشی کرده است، سوار ماشین حامد می‌کند. حامد که دانشجوی ستاره‌دار و اخراجی از یکی از بهترین دانشگاه‌های کشور است، ناامید از پیدا کردن کار به مسافرکشی روی آورده است. او با ماشینش گاهی در اختیار کمپ ترک اعتیاد است و در این بین، به سارا علاقه پیدا می‌کند. سارای «خون‌بازی» با کمک مادرش توانسته اعتیادش را ترک کند؛ اما خود دچار بیماری ایدز شده است.
در فیلم «قصه‌ها»، مستندساز جوان درمی‏یابد که مسئولان دولتی، تمایلی به نمایش مشکلات زندگی مردم و ناکارآمدی در ادارات ندارند؛ اما حامد دست از تلاش برای نمایش مشکلات موجود در جامعه برنداشته و در سکانس پایانی می‌گوید: «هیچ فیلمی، هیچ‌وقت، تو هیچ کُمُدی نمونده، بالاخره یه روز، یه جایی دیده می‌شه؛ چه سازنده‌اش زنده باشد، چه مرده.»
دغدغه آدم‏های حاشیه‏نشین، طرد شده و پر درد
رخشان بنی‌اعتماد، دنیای سینما را با فیلم مستند شناخته است. برخی جامعه‏شناسان مستند‏سازی را پژوهش از طریق دوربین می‏دانند و در سبک مستند، گونه‏ای تحت عنوان «فیلم – مقاله » وجود دارد که پژوهش‏گر از طریق کنکاش با دوربین در میان موضوع‏ها و جامعه به بیان مسأله‏ها و آسیب‏شناسی جامعه خود می‏پردازد. بنی‏اعتماد در طول دوران مستند‏سازی با آدم‏هایی نشسته است که همنشینی نداشته‏اند. وی حاشیه‏نشینانی را یافته است و با دوربین خود پای درد دل ‌آن‏ها و سخن‏هایشان نشسته و زندگی‌شان را کاویده است. تعهد و گرایش وی به تصویرکردن زندگی و درد چنین آدم‏هایی در سینمای داستانی او نیز ریشه می‌دواند.
او همیشه در فیلم‏هایش سعی کرده است به مسائلی از اجتماع بپردازد که تاکنون کمتر مجال ارائه‌شدن یافته‌اند: اختلافات طبقاتی، زاغه‏نشینی، سنت‏های دست و پاگیر ، شرایط سخت اجتماعی و اقتصادی، مسأله فقر و پیامدهای آن و...‏. جسارت بنی‌اعتماد، در رفتن به سوی موضوعاتی از این دست که در برخی شرایط به سادگی قابل طرح نیستند، ستودنی است.
نرگس تصویر زندگی چند دزد خرده‌پا است که در شرایط نابسامان اقتصادی سعی می‌کنند با دله‏دزدی، خود را بر بدنه این اجتماع نگه‌ دارند. در این میان، تلاش‌های نرگس - دختری که با یک دزد ازدواج کرده است - برای مانع‌شدن شوهرش از کار خلاف و یافتن شغلی مناسب برای او، شرایط سخت زندگی را برای این قشر از جامعه به زیبایی نشان می‌دهد. هرچند بیان و طرح شخصیتی چون آفاق که زنی تنها است و به کودکی خیابانی که یافته است دل می‏بندد و در نهایت به عقدش در می‏آید، بیان دیگری از آدم‏های طرد شده جامعه است.
 روسری آبی نیز بیان زندگی کارگرانی است که در حاشیه شهر تهران و اطراف کوره‏پزخانه‌ها، میان زاغه‌ها و درون اتاق‏هایی کثیف و تاریک زندگی می‌کنند. نوبرکردانی که بارِ سرپرستی، خانواده را به دوش می‌کشد، به سختی از مادر معتاد و برادر و خواهر کوچک‏ترش نگه‌داری می‌کند. همچنین نگاه کنید به زندگی ساده و محقر کبوتر که در کنار نوبر به زندگی سخت خود ادامه می‏دهد. زیرپوست شهر، داستان زندگی طوبی، کارگر کارخانه چیت‌سازی است که مردش از کار افتاده و مجبور است مخارج زندگی را تأمین کند. طوبی در خانه‌ای زندگی می‌کند که فقط دو اتاق تودرتو دارد و شرایط اقتصادی روزبه‏روز عرصه را به او و خانواده‌اش تنگ‏تر می‌کند.
حتی در بانوی اردیبهشت، فروغ که خود مستند‏سازی دردمند است، به ساخت فیلمی درباره مادر نمونه، مشغول است و به بهانه روایتش به زندگی مادران دردمند بسیاری سرک می‏کشد. گیلانه اما مادر نمونه‏ای است که زندگی و عشقش را نثار پسر جانباز قطع نخاعی این مرز و بوم کرده است و تنها و به سختی، روزگار می‏گذراند و تنها امیدش به دکتر خیّر و جانبازی است که یک دستش را از دست داده است.
همچنین به بهانه روایت زندگی سارای معتاد در خون‏بازی به ارائه تصویری از رسوخ مواد مخدر در لایه‏های پنهان زندگی جوانان جامعه‏اش پرداخته است. شاید به همین دلیل که آسیب‏های اجتماعی مد نظر فیلم‏ساز در طول سال‏ها نه تنها برطرف نشده‏اند؛ بلکه در کش‏و‏قوس‏های نافرجام اداری و سیستم ناقص زندگی شهری مدرن دو چندان نیز شده‏اند، بنی‏اعتماد دوباره به سراغ همان آدم‏های قصه‏های پیشینش رفته است تا گزارشی دیگر از زندگی آنان روایت کند. گزارشی از سرگردانی‏های معصومه در خیابان‏های شهر، پریشانی‏های طوبی و آقای حلیمی در سیستم اداری و تلاش برای حقوق از دست رفته، تلاش دشوار نوبر و رضا برای حفظ زندگی ساده و محقرشان و یا استیصال نرگس با آن صورت سوخته و همین‏طور نا امیدی سمیرا و بن بستی که در آن راهی جز خودکشی نمی‏یابد. در این میان حتی کور سوی عشق نافرجام حامد، دانشجوی اخراجی به سارای مبتلا به ایدز، چندان امیدی برای مخاطب به ارمغان نمی‏آورد. با این همه بی‏تردید می‏توان گفت که فضاها و آدم‏های ارائه شده، همه باورپذیرند و حس همدردی را در تماشاگر برمی‌انگیزند؛ چرا که فیلم‏ساز با تجربه ساخت آثاری مستند، راه بیان دردهایی را یافته است که کمتر مورد توجه بوده‏اند.

نقد شرایط و سنت‏های غلط و دست‌وپاگیر


بنی‌اعتماد در تبیین شرایط جامعه‌اش، به سنت‏های غلط و دست و پا گیری که آدم‏ها و به‏ویژه زنان را تحت فشار و محدودیت قرار می‌دهد، اعتراض می‌کند. می‏توان گفت که کشمکش بیشتر داستان‏های او، جدال آدم‏ها با شرایط است؛ اگرچه این شرایط در بعضی موارد تا حدودی نامتعارف و یا تابو به حساب آیند.
آفاق در داستان نرگس، زنی است که کودکی را پرورانده و در نهایت پس از بالغ شدن او با وی ازدواج کرده است. حالا باید به خاطر عشقش به عادل، نقش مادر او را بازی کند و دختر دلخواهش را برایش خواستگاری کند. از سوی دیگر، نرگس، زنی است که در خیال خود با مردی معمولی ازدواج کرده است؛ اما پس از آنکه متوجه می‌شود، او و آفاق دله‏دزد‏هایی خرده‏پا هستند، حالا باید در برابر این شرایط قیام کند و شوهر و زندگی‏اش را نجات دهد‏. عادل نیز برای یافتن کاری مناسب در جامعه، سرخورده می‌شود؛ چراکه نمی‌تواند سابقه بزه‏کاری خود را انکار کند.
در بانوی اردیبهشت، «فروغ» با جامعه‌ای درگیر است که نمی‌تواند او را برای مادری بپذیرد که دنیایی شخصی و عاشقانه هم دارد. رسول و نوبر در روسری آبی با شرایطی دست به‌ گریبانند که مانع ازدواج آن‏ها، خارج از طبقه و مرتبه اجتماعی‏شان می‌شود. عباس در زیر پوست شهر برای ازدواج با دختری بالاتر از طبقه خود و برای آنکه بتواند سطح خانواده‏اش را بالاتر بیاورد یا باید به ژاپن سفر کند و یا دست به کار غیرقانونی و قاچاق مواد مخدر بزند. بنی‌اعتماد حتی در گزینش نامِ «نعمت‎‏آباد» برای یک محله زاغه‌نشین و عادل برای یک دزد، سعی داشته ‌است بفهماند در جامعه‌ای که شرایط نابسامانی تا این حد حاکم باشد، عادل‌ها، دزد می‌شوند، و نعمت‏آباد، نقمت‏آباد خواهد شد.
در گیلانه نیز شرایط زنی تصویر می‌شود که با وجود زندگی دشوار، باید از فرزند فلجش نگهداری کند‏. همچنین نامزد اسماعیل که به دلیل غیبت 15 ساله او ازدواج کرده است، حالا در شرایطی نامتعارف به سر می‌برد‏. قصه‌ها اوج همین شرایط دست‌وپاگیر و نامتعارف زندگی آدم‏ها است. فیلم‏سازی که نمی‏تواند فیلمی درباره دردهای جامعه‏اش بسازد، معصومه‏ای که به دلیل اشتباه خانواده‏اش و خطای خودش، دیگر راه بازگشتی برای خود نمی‏بیند و یا سارا که از مشکل اعتیاد رهایی یافته است؛ اما در چنبره ایدز گرفتار شده است و حالا نمی‏تواند به عشقی درخور خویش پاسخ مناسب بدهد. همین طور شرایط نوبر با گذشته‏ای که دارد و ازدواجی که در شرایط سخت زندگی‏اش به آن تن داده است، امروز نیز او را رها نمی‏کند و یا شرایط دست‌وپاگیر و فرسایش‏گری که حلیمی، طوبی و یا کارگرانی چون رضا برای احقاق حقوق خود با آن دست به گریبانند، همه جدال آدم‏ها با شرایطی است که مورد نقد نگاه تیزبین فیلم‏ساز قرار گرفته است.

رهایی در عشق


گویی از نگاه فیلم‏ساز عشق، تنها نقطه رهایی رنج‏های زندگی و امید به ادامه آن است. بنی‏اعتماد عشق را در دنیای مردم پایین‏دست و شرایط نابسامان جامعه، دلیلی برای زندگی و رشد انسان‌ها تصویر می‏کند‏. در نرگس، مثلث عشقی وجود دارد که یک سر آن، زنی بزهکار (و شاید روسپی) است که عادل را از نوجوانی به جای فرزند خود بزرگ کرده و سپس عاشق وی شده و او را به عنوان مردش پذیرفته است؛ اما در این میان، عادل خود سر به گریبان عشقی دیگر دارد که در بدترین شرایط به او رو نموده است؛ عشقی که در حین فرار از دست مأموران و در دستشویی‌های یک بیمارستان و هنگام تهوع پدر نرگس به وجود می‏ آید، نشان از شرایط نامتعارف آدم‏ های این طبقه دارد؛ اما عادل پس از عاشق شدن می‌خواهد که دیگر دزد نباشد و کار خوبی داشته باشد. نرگس و آفاق هم به دلیل عشق است که با شرایط سخت زندگی کنار می‌آیند و به دنبال راهی برای حفظ زندگی خود تلاش می‌کنند.
در روسری آبی، عشق نوبر و رسول، جسورانه‌تر است. نوبر، عاشق رئیس کارخانه‌ای می‌شود که در آنجا کارگری می‌کند و رسول هم که با دختری از طبقه‌ای پایین‌تر از خود ازدواج می‌کند، باید شرایط و سنت‏های جامعه را زیرپا بگذارد. مفهوم عشق در روسری آبی، در رنگ آبی نیز نمود پیدا کرده است که در جای‌جای فیلم، خود را نمایان می‌کند. دلبستگی و عشق کبوتر و اصغر نیز جلوه‌ای از همان آبی بیکران است. در حقیقت، مضمون اصلی فیلم، پیروزی عشق بر موانع و اختلافات طبقاتی است. مثلث عشق بنی‌اعتماد در این فیلم از نوبر، رسول و شرایط و تفکر بازدارنده اجتماعی تشکیل می‌شود که در وجود دختران رسول، نمود یافته است.
عشق در بانوی اردیبهشت، جنبه تازه‌ای پیدا می‌کند. فروغ، زن مطلقه و میان‌سالی است که پسر نوجوانی به نام مانی دارد. وی که از طبقه مرفه جامعه است و خود کارگردان و مستندساز است، با عشقی درگیر شده است که آن را برای خود مجاز نمی‏داند‏. فروغ در جمع بین عشق و وظیفه مادری، خویش را ناتوان می‏بیند و مخالفت‏های مانی نیز بر تردیدهایش دامن می‏زند؛ اما پس از برخوردها، صحبت‌ها و سردرگمی‏های بسیار، سرانجام به مانی می‌فهماند که می‌خواهد هم مادر باشد و هم به عشقش جواب مثبت بدهد.
در زیر پوست شهر، عشق در نگاه بنی‏ اعتماد، رؤیا و فریبی بیش نیست. در شرایط نابهنجار جامعه‏ای که طوبی در آن زندگی می‏کند، عشق نمی‏تواند واقعیت داشته باشد و به سرانجام برسد. عباس پسر طوبی، عاشق دختری از طبقه بالاتر و موقعیت اجتماعی برتر است‏. عشق دیگر، عشق دوست عباس است که مدتی ژاپن بوده و گویا معشوقش دختری ژاپنی است که فقط ما پوستری از او در فضایی فانتزی و رؤیاگونه می‏بینیم. کارگردان در این فیلم به جای عشق‏هایی از این دست، عشق طوبی به خانواده و زندگی‏اش را جایگزین می‏کند؛ عشقی مادرانه که که نه تنها به حمایت و مواظبت از شوهر، زندگی و فرزندانش منجر شده است؛ بلکه با وجود چنین عشقی می‌توان در سخت‌ترین شرایط زندگی اجتماعی، دعواها و... دوام آورد. بی‌سبب نیست که در گیلانه، بنی‏اعتماد با تعمیق این نگرش موفق می‌شود به تصویر چنین عشقی بپردازد؛ عشق بی‌پایان مادری به فرزند قطع نخاعی‏اش.
قصه‏ها نیز در این میان روایت‏گر لحظه‌های نابی از نگاه فیلم‏ساز است. عشق رضا و نوبر در لحظه دریافت نامه، بیان‏گر یکی از آن لحظه‌ها است. رضا کارگرِ بی‌سواد و عامی است که کارخانه و محل کارش تعطیل شده و اکنون بیکار شده است. او خود را سربار زن و بچه‌هایش می‌داند؛ ازاین‌رو وقتی با نامه شوهر قبلی همسرش روبه‏رو می‏شود، تاب تحمل چنین وضعیتی را ندارد. با این همه در مواجهه با صداقت و راستی همسرش کوتاه می‏آید. عشق نوبر در صحنه‏ای که سرش را روی شانه رضا می‌گذارد، مهر تأیید پیروزی عشق بر رنج‌های آن دو در آن خانه محقر است.
همچنین تلاش فیلم‏ساز برای تصویر عشق میان حامد و سارا در فضایی نه چندان واقعی و ملموس روی می‏دهد؛ اما قابل تأمل است. عشق به سارایی که در کشاکش مشکلات بی‏پایان اجتماعی و خانوادگی به مخدر پناه می‏آورد و حال و آینده‏اش را می‏بازد، حالا در اوج ویرانی (بیماری ایدز) خودش را وقف آسیب‏دیدگان کرده است، از مانیفست شنیدن بیزار است، از حرف‏های قشنگ زدن و شنیدن خسته است و می‏خواهد کار مهمی انجام دهد تا جبران مافات کند، حوصله عشق ندارد آن هم عشقی که نیاز به فکر کردن داشته باشد، اصلاً دیگر عشق را سخت باور می‏کند، چنین عشقی حامدی می‏خواهد که می‏خواست به صورتی زندگی کند که خودش دوست داشت، نه به آن صورت که مجبور بود، به همین علت، بهترین دانشجوی مهندسی الکترونیک، به دلیل زدن یک جمله از حرف خودش، ستاره‏دار می‏شود. او قرار بود متخصصی شود که باری از دوش بقیه برمی‏دارد؛ ولی حالا مجبور است برای گذران زندگی، راننده تاکسی ون و سرویس مدارس بشود. چنین جوانی برای عشق، محاسبه نمی‏کند و هنوز منطق، دلش را کور نکرده و باز هم حاضر است برای عشق، هزینه‏های بسیار گزافی بپردازد.  

منابع:


1.    رخشان بنی اعتماد، هیچ وقت برای آنکه فیلم‏ساز مطرحی باشم کار نکردم، پیام زن، ش 110.
2.    سعید آذرین، فیلمی به بهانه دورافتادن از نرگس‎‏ها، سروش، ش 58.
3.    کیوان کثیریان، نگاهی به فیلم «قصه‏ها» آخرین ساخته رخشان بنی‏اعتماد، روزنامه بهار، شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱.
4.    شهلا لاهیجی، زیر پوست شهر [کالبدشکافی یک اثر سینمایی[، تهران: روشنگران ۱۳۷۹، ص 151.
5.    زاون قوکاسیان، بانوی اریبهشت: نقد و بررسی فیلم‏های رخشان بنی‏اعتماد، تهران: نشر ثالث 1378.

پایش سبک زندگی، سال دوم، شماره 9، مهر 1394، صفحات 50-68.